بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم


بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند


بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند


بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند


بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند


بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد


بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند


بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است


بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند


بی تو، من با بهار می میرم


بی تو، من در عطر یاس ها می گریم